چپ دست
مازوخیسم عکس سادیسم است.
خیانت من با بقیه فرقی نداشت...مثل مال همه،آغاز...پایان...همه چیزش! تو خیابون داشتم قدم میزدم،فکر میکردم اگه انگشتان دستم زندانی این حلقه نبودن،اگه شناسنامم با یک اسم خط خطی کثیف نمیشد...اگه قلبم تو زندان یک قلب دیگه تند تند نمیزد...شاید این میشد شروع من! یک دختری که تازه دیپلمشو گرفته و میخواد برا اولین باز تو جامعه سرشو بالا بگیره،با یکی آشنا بشه و تا جایی که به آخر خط میرسه پیش بره!من دختر با وفاییم!از جاده فرعی ها عبور نمیکنم که به بهانه زود تر رسیدن مسیرمو کلا تغییر بدم. اما وقتی همسفرت تنهات بزاره،مواظبت نباشه که ماشینایی که مثل خر میان نزنن بهت باید بری تو کوچه فرعی ها! منم رفتم تو یک کوچه فرعی که اسمش امید بود. امید یک آدم بود،مثل بقیه!...برا چی مثل بقیه؟!چون منو تو دلش راه داد...گذاشت تو کوچش قدم بزنم. از حرفای عاشقانه خبری نبود،فقط با من راه میرفت...بعد یک مدت مسیرمون شد یکی.با همدیگه یک جاده مستقیم ولی خاکی رو طی میکردیم.امید من این بود که وسطاش به فرعی نخورم و مجبور بشم از اونجا عبور کنم... خداروشکر...به فرعی نخوردم،به بمبست خوردم!یک حلقه ساده و یک شناسنامه کثیف امید رو نا امید کرد...حالا اون از یک فرعی در رفت!... من گم شده بودم.. آدما وقتی گم و گور میشن،یا بر میگردن سر خونه اول،یاادامه میدن...مرحله بعدی برای من خودکشی بود،بازگشت به سوی همونی که منو خلق کرد تا بازیچه دست این و اون بشم! من مهتاب نیستم که هم با ماه بمونم هم با زمین!ولی به عنوان یک انسان...انسان؟! ممکنه!مگه خیانت آدمو از انسانیت میندازه؟! مگه من چی کار کردم؟!...امیدی برای زندگی کردن پیدا کردم،جرم که نکردم!وقتی پشتمو نگاه میکنم میبینم همون اسم کثیف دنبالم میگرده...دلم میگیره،اگه برگردم باز میشم...یک چیزی مثل مهتاب. من برای زندگی کردن به امید نیاز دارم،آره تنهایی کثیف من...من به تو خیانت کردم! به امید نیاز دارم.... راسی!...امید کجا رفت؟ چه دنیای کثیفی. ---------- آپ بای پدرام هـیرتا پسـر سـورنا در کاخ بزرگ و با شـکوه خود و در ملک
پدرش درکنار دریاچه «رزیبمند» میزیسـت، هـیرتا تنها پسـر سـورنا
سـپهسـالار بزرگ ارد پادشـاه اشـکانی بود که رومیان را در بین النهرین
شـکسـت فاحشـی داد و در آن جنگ بود که کراسـوس سـردار رومی هم بقتل رسـید،
بعـد از آمدن سـاسـانی ها شـکوه و اقـتدار اشـکانی ها از بین رفـت
سـرداران بزرگ ایرانی به ارتش اردشـیر بابک پیوسـته و بازماندگان اشـکانی
ها آنهائی را که دم از خودسـری نمی زندند در ملک ها و سـرزمین های
پدریشـان میزیسـتند . هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی
پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی
نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او
آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک
دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش
گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و
همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر
خود آورد. ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم
های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها بزرگ در قصر بزرگ
هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود
و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت.
روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای
ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود،
هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت. زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی
زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی
احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای
روح پرشـور اورا برآورد. باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل
سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد،
پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای
نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی
داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت
میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته
اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و
سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و
ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا
با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من
برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام... با اینکه این سـخن برای ماندانا تازگی داشـت سـرش را بلند نکرده و نگاه دیگری به شـوهرش نیفگند، هـیرتا دوباره گفـت: ــ ماندانای عزیز من خوب گوش کن، همین امروز جوانی به کاخ ما
خواهـد آمد، او سـوار کار خوبی اسـت. و در تیر اندازی و چوگان بازی مهارت
دارد. ازاو خواسـته ام که در قـصر ما بماند، و بتو اسـپ سـواری و هـنر های
چوگان را بیاموزد او در هـنر های بسـیاری بلد اسـت و اورا از پاریس
خواسـته ام. شـب و روز مثل یک نفر از بسـتگان نزدیک ما با ما زندگی خواهد
کرد، با ما بگردش خواهد رفـت و با ما غذایش را خواهـد خورد... بیخود قـلب مـانـدانـا میزد " اسـپ ســواری " " چـوگان
بـازی"، " مدتی در قصر ما خواهد ماند"، " شـب و روز با ما زندگی خواهد گرد
"، در گوش او مثل صدای ناقوس بزرگ دنگ، دنگ آوا انداخـته بود مثل این بود
که درین زندگی رقـت بار و بدبختانه اش فـروغ نوینی میدرخـشـد. عصر همان روز هـنگامیکه در کنار یکی از باغچه های بزرگ پرگل
کاخ ماندانا و هـیرتا گردش میکردند یکی از چاکران خبر داد: مهمانی که
بایسـتی بیاید آمده اسـت. مهمان جوان لاغـر اندام سـی سـاله با موهای
فراوان، چابک و خندان مثل تازه دامادی دلشـاد نزد آنان آمد، کارد کوچکی به
کمرش بسـته بـود و در نـگاه هـایـش بـرق تـیـزی بـودکـه بـردل می نشـسـت. ماندانا قلب و دیدگانش از دیدن مهیار میدرخشـید و از آمدن او
بی اندازه دردل خرسـند و شـادمان شـده بود . گاهی زیر چشمی به او نگاه
میکرد و به حرفـهای او به دقـت گوش میداد. مهیار از مسافرت خود رنج راه
صحبت میکرد و از تماشـای کاخ هـیرتا تمجـید می نمـود و بـه هـیرتا گفـت
آقای من کاخ و بـاغ شــما خیـلی بـا شــکـوه و زیباسـت، در باغهای «
اکباتان» گلهای زیبا ودلفـریبی پیدا میشـود... و وقتی این حرف را گفـت
برگشـته و به ماندانا نگریسـت و بلا فاصله افـــزود: ولی با نوای من! در
پارس هم گلهای سـرخ خوش بو و جانفزا زیاد اسـت. از آن شـب که مهیار در قصر هـیرتا جای گرفـت، در قلب ماندانا
نیز جای بزرگی برای خود پیدا کرد؛ ماندانا عوض شـده بود، مثل کودکی که
بازیچه قـشـنگی برایش آورده باشـند شـادی میکرد و آواز می خواند. مهیار
نیز دلخوشی بزرگی یافـته بود، هرروز یکی دوسـاعـت با ماندانا اسـپ سـواری
میکرد، گوی و جوگان به او میاموخت و کم کم به ماندانا می فـهمانید، گاهی
هم که دو بدو به گردش میرفـتند دزدیده پشـت گردن و یا بازو و دسـت ماندانا
را میبوسـید و یا صورت اش را به گیسـوان خوشـرنگ و خوش بوی ماندانا می
چسـپانید، تا یک روز بلاخره در پـشت گلبن سـرخ بزرگی ماندانا و مهیار
بازوان شـان را به گردن هم انداخـته و لبهایشـان بی اختیار زمانی بهم
چسـپید... چند روز بعـد که هـیرتا از گردش اسـپ سواری صبحانه خود به خانه آمد در حالی که لباس اش را عوض میکرد از ماندانا پرسـید: ــ ماندانای عزیزمن ، بگو ببینم از مهیار راضی هسـتی ؟
ماندانا پاسـخ داد: آری راضی هـسـتم او خیلی چیز ها بمن آموخـته اسـت،
اکنون میتوانم از نهرهای بزرگ سـوار بپرم در گوی بازی هم پیشـرفت کرده ام
ولی هـنوز کار دارد چوگان باز قابلی بشـوم. هـیرنا پرسـید: گمان میکنی تا
چند ماه دیگر خوب یاد بگیری؟ ــ نمیدانم ... خود او میگوید با اسـتعـدادی که از خود نشـان
میدهم چهار ماه دیگر چوگان باز خوبی خواهم شـد و تمام هـنر های آنرا به
خوبی خواهم آموخـت و لی مهیار شـتاب ندارد و میگوید با آهـسـتگی باید پیش
رفـت. هـیرتا گفـت: را سـت میگوید، بهـتر اسـت همه چیز را به
آهـسـتگی یاد بگیری... سـپس اندکی خاموش شـده ولی ناگهان پرسـید: خوب
ماندانای عزیز من! حالا راسـت بگو او را چقـدر دوسـت داری؟ آیا مهیار را
بیشـتر از من دوسـت داری؟ قـلب ماندانا ناگهان فـروریخـت و لی خودش را گم نکرده وگفـت: هـیرتا، هـیرتا! تو شـوهـر من و آقای من هـستی او فقط سـوار کار خوبی اسـت... هـیرتا به ماندانا نزدیک شـده دسـتهایش را در دسـت گرفـته
نوازش کردو بوسـید: ماندانا من به تو اجـازه میـدهم که با او خوش باشی
گردش بروی بازی کنی .. من یقـین دارم که هـیچوقـت به خودت اجازه نخواهی
داد که کاری برخلاف شـرافـت من انجام بدهی... از این روز ماندانا آزادی بیشـتری داشـت که با مهیار خوش
باشـد، باو بیشـتر بوسـه میداد از او بوسـه بیشـتری میگرفـت و هـر
زمان که در چمن زار ها و علف های دور دسـت میرفـتند و با او در میان سـبزه
ها بیشـتر می غلطید، ولی هـروقـت که دسـت مهیار گسـتاخ میشـد، ماندانا از
دسـت او می گریخـت. چه سـاعـت ها شـیرینی که با او میگذرانید اما نمی گذاشـت
کاری که شـرافـت هیرتا را لکه دار سـازد وقوع یابد. مهیار سـخت دیوانه
عـشـق ماندانا شـده بودو تشـنه و بی تاب وصال او بود تا یک روز بلاخره به
ماندانا گفـت: ــ ماندانای شـیرین من! بگو بدانم کی از آن من خواهی شـد،
چرا دلدارت را اینقـدر اذیت میکنی؟ مگر تو مرا دوسـت نداری ؟ ماندانا جواب
داد: ــ چرا، چرا مهیار من ترا بیحد دوسـت دارم ولی تو نمیدانی چه
اشـکال بزرگی درکار من اسـت بدبخـتانه من حالا نمی توانم خودم را بتو
بدهم، اما قلبم مال توسـت، روحم مال توسـت، همه احسـاسـاتم مال توسـت.
مهیار ناله ای کشـید و پرسـید: ــ پس کی؟ ماندانای من ماندانای عزیزمن تو نگذار که من
اینقـدر بسـوزم، میدانی دو نفـر که اینقـدر و به اندازه ای که ما هـمدیگر
را دوسـت میداریم، دوسـت میدارند هـیچ اشـکالی نمیتواند وجود داشـته باشـد
حتی اگر کوهـهای اشـکال باشـد باید هـمه آب بشـوند... ــ تو راسـت میگویی، من میتوانم اشـکالات را رفع کنم ولی می
ترسـم به قیمت بزرگی تمام شـود. مهیار صورت اش را به سـینه او فـشـار داده
و گفـت بهـر قـیمت که باشـد ماندانا، بهـر قـیمت میخواهـد تمام شــود من
حاضرم جانـم را نـثـار تـو کنم که از آن من بشـوی. سـپس ماندانا یک زمان خاموش شـد، دیدگانش را بربسـت و آرام
مثل آنکه در خواب حرف میزند گفـت: باشـد مهیار، باشـد هفـته دیگر هر روز
که هیرتا به سـرکشی رفـت من مال تو. دورازه روز بعـد هیرتا با همراهانش بسرکشی رفـت، آنروز مهیار
و ماندانا هردو بسـیار شـاد بودند پیش از ظهر بعـد از چوگان بازی سـواره
تاخـتند و دریک سـبزه زاری کمرکش کوه از اسـپ پیاده شـدند و جای آرام و
زیبایی روی علف های نرم و سـبز نشـسـتند. ماندانا با چشـم های پراز نوازش
و مهیار با دیدگان پر از آتش خیره بهم نگریسـتند چه شـعـر و زیبایی در برق
دیدگان آنها پنهان بود، سـخن نمی گفـتند ولی بوسـه ها و نوازش ها بهـترین
واژه بیان کننده احسـاسـات آنها بود، زمانی همانجا روی سـبزه ها
غلطیدند...! آنروز ها و روز های دیگر به آنها بی اندازه خوش گذشـت چه
سـاعـت های شـیرین که بر آنها میگذشـت، چقـدر شـیرین و لذیذ اسـت دوسـت
داشـتن. ماندانا به مهیار گفـته بود هـنگامیکه باهم نهار یا شـام خوردند
در نگاهها و حرکات خود دقـت کند و کاری نکند که کوچکتری شـکی دردل هیرتا
پیداشـود. ولی دلدادگان هـرچه بیشـتر دقـت کنند، چشـمهای بیگانگان چیزی
را که باید ببیند می بیند، و شـوهـرانی که زنان شـان را می پایند، بهتر از
هرکس، اولین کسی هـسـتند که به بیوفایی زنانشـان پی می برند. هـیرتا تا چند روز بعـد ازاینکه از سـرکشی املاکش برگشـت
فـهمیده بود که ماندانا برخلاف پیمان، عهدش را شـکسـته اسـت. بروی او
نیاورد و هـمین یکی دو روز بایسـتی انتقامش را بگیرد. امشـب که ماندانا سـر میز شـام رفـت جای مهیار خالی بود،
بعـد از ظهر با هم اسـپ سواری کرده و گوشـه و بخی در آغوش او لذت را
چشـیده بود ولی بعـد از اینکه از اسـپ سـواری برگشـتند و مهیار اسـپ ها را
باخود برد تا کنون او را ندیده، به گمانـش که گوشـهء رفـته
اسـت، چون ماندانا به جای خالی مهیار مینگریسـت و نگران شـده بود هـیرتا
گفـت: تشـویش نداشـته باش عزیزم من اورا به همین ده نزدیک فرسـتاده ام تا
کره اسـپ سـفیدی را که به من هـدیه شـده بیاورد، گمان میکنم فردا بعـد از
ظهر نزدما باشـد. ماندانا به غذا خوردن مشـغول شـد بیادش آمد زمانی که درمیان
سـبزه ها و زمانی در آغـوش مهیار خفـته بود. برای آنکه لذت خودرا پنهان
کند شـرابش را تا ته نوشـید هـیرتا دوباره در گیلاس او شـراب ریخـت
خدمتگاران خوراک آوردند و جلو هـیرتا و بانو ماندانا گذاشـتند، جام شـراب
به ماندانا اشـتها داده بود و با لذتی فراوان بشـقابش را تمام کرد، یکی دو
دقیقه بعـد سـیبش را پوسـت کنده و میخورد، هـیرتا پرسـید: ــ مانـدانـا از خـوراکی کـه خوردی خیلی خوشـت آمـــــــــــد؟ ماندانا جواب داد: آری خیلی خـوشـم آمــــد. هـیـرتا پرسـید: میدانی این خوراک از چه درسـت شـــده بـــود؟ ماندانا گفـت: نمی دانم. سـپس هـیرتا آرام گفـت: این جگر مهیار بود!... جگر او بود که خوردی!... سـیب و کارد از دسـت ماندانا افـتاد، رنگش پرید، تمام اندامش
سـرد شـد ناگهان فـریاد وحشـتناکی کشـید از جای برخاسـت مثل دیوانه یی جیغ
میکشـید، دوید و خودش را از پنجره بباغ پرتاب کرد!... سلام آقا محمد با ارادت و عرض احترام از روی عادت به رسم خوب ایام رفاقت نوشتم نامه تا گیرم سراغت نوشتم نامه ای با عشق و امید اگر خطم بده لطفاً ببخشید گمانم برده ای مارا ز یادت؟ منم ... «کبلا مرادو» از ولایت چه ایام خوشی با هم سپردیم چه بحث و گفتمانهایی که کردیم ... حدوداً دوم خرداد بودا ... دل مردم ز غم آزاد بودا ... مث برق و مث توفان گذشتها ... به یادت هست که؟ هفتاد و هشتها ... کجایی مشتی؟ اینجا جات خالیست بدون تو تو ده صلح و صفا نیست به این شدت که نه ... اما خدایی محمد خاتمی! ... جداً کجایی؟ تو یاهو وقتی on هستم که نیستی کلوب و سیصدوشصتم که نیستی ... نه اخبار و نه بیست و سی میایی هنوز چپ میزنی؟ یا با اونایی؟ دل مردم براتان تنگه تنگه ... «حتی خاطرات تلختم واسه ما ... خیلی قشنگه!» (زیادی شد اگر این مصرع فوق ولیکن شد پر از احساس و از ذوق! (با تشکر از گروه سون) همه اینجا سلامی میرسانند اگرچه اکثراً چندیست خوابند ولی شکر خدا این کدخدائه میگن قلبش طلاس ... دستش شفائه ... اصن دست روی هر چی که میذاره طلا میشه ... سه سوت! ردخور نداره کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا
رفت و پرسید : میگویندشما فردا مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و بدون
هیچ چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد : از میان تعداد
بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمین نبود که میخواهد
برود یا نه : اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها
برای شادی من کافی هستند خداوند لبخند زد : فرشته ی تو برایت
آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و
شاد خواهی بود . کودک ادامه داد : من چطور می توانم
بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته
تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد
کرد و با دقت و صبوری به تو یادخواهد داد که چگونه صحبت کنی . کودک با ناراحتی گفت : وقتی میخواهم
با شما صحبت کنم چه کنم ؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت
: فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه
دعا کنی . کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده
ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد
حتی اگر به قیمت جانش تمام شود کودک با نگرانی ادامه داد : اما من
همیشه به این دلیل که نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود . خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات
همیشه در باره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت
گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود . در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی
از زمین شنیده میشد . کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی
یک سوال دیگر از خدا پرسید : خدایا اگر منباید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را
به من بگو . خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ
داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد براحتی میتوانی او را مادر صدا کنی. دیگه وقتشه خانم علی دادی تو دفترش یکی از اینا بزاره : د ی بغلم کن عشق خوبم بزار حس کنم تن تو به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا
به
موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من
باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمی كرد.
آخر
كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت" :
متشكرم" و گونه من رو بوسيد.
می
خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من
عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم.
تلفن
زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست
كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو
كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم
كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته
چيپس،خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو
بوسيد.
می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من
عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم
.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد بامن بياد".
من
با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ
كدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر
وبرادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون،
كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون
چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما
اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب
خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.
ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من
عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
يه
روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم
روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها
روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من
باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه
كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه
منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي
دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد.
می خوام بهش
بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم.
اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.
نشستم
روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه،
من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج
كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد
و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت :
تو اومدي؟ "متشكرم" ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط
"داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو
نميدونم.
سالهاي
خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودشمی
دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه
نفرداره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته.
اين چيزي هست كه اون نوشته بود:
"تمام
توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به
اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه
بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما ....
من خجالتي ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم
داره."
اي كاش اين كار رو كرده بودم ... با خودم فكر مي كردم و گريه
به قول شاعر رند نظرباز(؟!) بدون نام او کی نامه شد باز؟
ادامه مطلب




از حرارتت بمیرم بگیرم عطر تن تو
واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنیاست
ساز آشنای قلبت خوشترین آهنگ دنیاست
منو که بغل بگیری گم میشم تو شهر رویا
بند میاد نفس تو سینم مثل مجنون پیش لیلا
مثل مجنون پیش لیلا
بغلم کن تا نمیرم بی تو،تو دستای سرما
مثل دامن فرشته شب ما قدیس و پاکه
حتی ماه به حرمت ما،عاشقونه تر می تابه
بغلم کن عشق خوبم بزار آرامش بگیرم
سر بزارم روی شونت با نفسهات خو بگیرم
دست بکش رو گونه ی من، منو خواب کن تا سپیده
| Design By : Night Skin |







